تبلیغات
بیوتیفول - درختی که سکه طلا می داد
 
بیوتیفول
من می توانم
                                                        
درباره وبلاگ

این و بلاگ جهت سر گرمی شماست
مدیر وبلاگ : محمد جواد میرزایی
نظرسنجی
ایا دنیا نا بود می شود؟






صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 

یکی بود یکی نبود یه مرد بود که دو تا زن داشت یکی

از همین روزا زن اول مریض شد مرد اون روپیش پزشک

های زیادی برد اما بیشتر اونا گفتند که زن اول به زودی

میمیرد مرد که یک روز نا امید از پیش یکی از پزشکان

می آمد در راه به جادوگری برخوردواز جادو گر کمک

خواست جادوگر به او گفت تنها یک راه است که زن اول

خودتو نجات بدی مرد پرسید چه راهی !جادوگر

گفت:بایدیک نفر رو پیدا کنی که حاظر باشد نیمی از

عمر خودش رابه زنت هدیه بدهد واگر چنین شخصی را

پیدا کردی فردا چند تار موی او را برای من بیاور.


برای دیدن ادامه ی داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید

.مرد

قبول کرد وبا خوشحالی به سمت خانه رفت وموضوع

رابا زن های خود درمیان گذاشت وقرارشد که مرد نیمی

از عمر خود را به زن اول بدهد. صبح روز بعد مرد به

سراغ جادوگر رفت جادوگر سکه ای طلا به مرد داد وبه

اوگفت این سکه را بکار!بعد از کاشتن درختی میروید

که سکه های طلا میدهد مراقب باش کسی آن سکه

ها را ندزدد چون هر سکه که از آن درخت کنده شود یک

سال از امر زن اول تو وفردی که نیمی از عمر خود را به

زن اول تو داده است کم می شود مرد قبول کرد وسکه

را گرفت وبه راه افتاد نزدیک شب به خانه رسید

وموضوع را به زن های خود گفت واز آن ها خواست که

ازاین پس مراقب درخت سکه طلا باشند خلاصه بعد

ازاین موضوع بیماری زن اول خوب شد وسال ها گذشت

زن دوم که توجه زیاد از حد مرد به درخت را میدید به زن

اول حسودی کرد ودرشبی که مرد وزن اول خواب بودند

تعداد زیادی از سکه های درخت راکند صبح روز بعد

مردکه متوجه کم شدن سکه ها شد پرده از رازی که

سال ها مخفی کرده بود برداشت وگفت:آن روز که من

برای اهدای نیمی از عمر خود پیش جادوگر رفته بودم

جادوگر به من گفت که اهداگر باید زن باشد ومن موی

زن دوم که روی شانه ام افتاده بود را به جادگر دادم وتو

بااین حسادت عمر خود و زن اول را کاستی نه من و زن

اول. زن دوم که متوجه موضوع شد شروع به گریستن

کرد ولی چه فایده که پشیمانی دیگر سودی نداشت

داستانی : از محمد جواد میرزایی





نوع مطلب : متفرقه، 
برچسب ها : داستان، درختی که طلا می داد؛داستان درختی مه سکه طلا میداد،
لینک های مرتبط :




سه شنبه 28 آذر 1391 05:01 ب.ظ
بد جور دزدی کردی این یک..دوم:این داستان ماله علی پسر خاله من بود..چهارم:اگر برش نداری یا نام نویسنده رو درست نکنی هکش یکن..
محمد جواد میرزاییاگه تونستی هکش کن!!!!!!!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.